
رفیق ِ من سنگِ صبورِ غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای ِ رو به زوالی دارم
مجنونم ُ دلزده از لیلی آ
خیلی دلم گرفته از خیلی آ
نمونده ازجوونیام نشونی
پیر شدم پیرِ تو ای جوونی
***
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه ِ چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه ِدرد باش طاقت بیار ُ مرد باش
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه ِچاره نیست
***
اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پُر شده هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی ازعشق و امید همیشه محتاج به نورِخورشید
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه ِ چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه ِدرد باش طاقت بیار ُ مرد باش

دوستای گلم پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و
آرزو می کنم سالی سرشار از موفقیت و کامیابی پیش رو داشته باشین...
بگذاربا چشمهاي تو ببينم بگذار در نگاه تو ذوب شوم...
بگذاردر زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از آرزوهايت ترانه بسرايي.
بگذاربه قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم...
بگذارشبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم..
بگذارهميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي..
بگذارنامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشگي باشد..
بگذارنگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد...
بگذار دلم براي تو باشد بگذار دلت ...حالم را بپرسد..
بگذار قلبم براي تو بتپد بگذار آرزوهايم با تو باشد...براي تو...به خاطر تو...
بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم...

در این روزها قلب من به آتشفشان خاموشی شباهت دارد که همه کس حتی پرندگان هم از آن گریخته باشند.
خانه ی من به آشیان متروکی مانند است که دیگر نغمه ی دلنوازی در پیرامون آن به گوش نمی رسد و بال پرنده ای فضای ساکت و آرام آنرا برهم نمی زند.
عکسها ، کتابها ، گلها و بالاخره اشیائی که نگاه های او به رویشان نقش بسته است همه غبار آلود و غم انگیزند.
دسته گل بنفشه ای که وقتی به سینه ی او جای داشته اینک پژمرده و بیرنگ در گلدانی فیروزه فام قرار گرفته است.
احساس می کنم که همه چیز این مکان از مصاحبت من به تنگ آمده اند زیرا آهم می سوزاند و سرشک گرمم اوراق گلهایی را که آهسته در گوششان از بی وفایی یاری سخن می گویم پژمرده می گرداند .
گذشته از این من آشیانی را که پرنده ای در آن نغمه سرائی نکند ، آسمانی را که پرتوی در آن یافت نشود و بالاخره قلبی را که محبت کسی درآن موج نزند دوست نمی دارم.
آفتاب چشمانت ، ابرهای تیره ی آسمان دلم را خط زد. و تو جوانه ی نگاهم را با نور چشمانت آبیاری کردی . حالا کجایی که این نهال به بار نشسته را نظاره گر باشی
و شولای نیاز را از شانه های خسته ام دور کنی؟
از غم ، وضو می سازم و سجاده ی انتظارم را پهن می کنم . اشک سوزناک دوریت که بر گونه ام می ریزد . برای جشن بزرگ آمدنت نذر می کنم هجر تو را قربانی کنم .
قلب ساعت خانه ی مان بی قرار تر از خون نگاه من است و نبض من ، وقتی به یاد شنیدن صدای پایت می افتم در لحظه ی آمدن ، مانند گنجشکی که در دست صیادی اسیر است ، می تپد .
بی تعارف ، خسته ام از ندانستن جرمی که به خاطرش این چنین سردرگمم . خسته ام . باید یادم بماند که غریبه ، فقط غریبه است و مسافر رفتنی . اما توهم یادت باشد قول داده بودی سر سجاده ی نماز صبح دعایم کنی . مدیونی اگر از یاد ببری!؟
اولین پاییز برای تو
تو فقط در خیالم باش
تا آسمان و زمین را برایت آماده کنم
تو قسم بخور تا قانع شوم
همه چیز برای توست
و تو تنها در قلب منی
اولین قصه من
از همان جا بیا
برایت ترانه خواهم خواند
در زمستان ها تا بهار برسد
پاییز را فراموش مکن
اینجا جویباری از گذشته است
پرواز کن حتی دورتر از من
به سپیدی برس
آنجا مرا در انتهای شب خواهی دید
تو تنها در خیالم باش
تا زمانی که صدایی نیست که دوباره مرا بیدار کند

برای این همه حسرت ، برای این همه اندوه ، تو را دارم آبی تر از همیشه . تو را دارم با بالهای بلند دیدگانت که دست های مرا بگیری و ببری تا سلام دوباره ی دیروز . بیا تو را ببینم . شاید چیزی از دنیا نمانده باشد . شاید فاصله دوباره نگاه را نداشته باشیم ، شاید ....
بیا دوباره ... نه ! بایست . حالا من می آیم و کنار تو می ایستم . دست های تو چه وسعتی دارد....
در پرده ی ابهام می مانم وقتی که تنها می شوم. به خیالم دیگران می فهمند تنهایی ام را. اما دریغ از نگاه مهربانی که نیاز چشمانم را بفهمد. حتی اشک به بهانه ای به سراغ چشمهایم نمی اید. منی که به بهانه های مختلف ، بهانه ای در آستین نگاهم داشتم ، اینک بهانه ای برای چشمهایم ندارم که خلوتش را بیدار کنم.
بار خدایا، بهانه ی دیدگانم را به من ارزانی ده تا بتوانم بی منت آسمانت ، مرواریدهای اشک را بر پهنای صورتم بغلطانم . این تنها بهانه ی من برای زندگی است.
گرچه نمی شود به تو رسید یا حتی برای لحظه ای مالک قلب تو شد. اما برای دوست داشتن تو، وسعت تمام دنیا را در اختیار دارم و می توانم تو را آنقدر دوست بدارم که همه باور کنند حق من در زندگی تو بودی که به ناحق از من ربودند.
دلم می سوزد برای نامه های پست نشده ای که گوشه ی طاقچه بوی کهنگی گرفتند.
برای گل های سرخی که روی میز آرام آرام خشک شدند. برای حرف های نا گفته ای که
گوشه ی یک سینه تلنبارماندند ، بغض های فرو خو.رده ای که هرگز فرصت شکستن نیافتند ، اشک هایی که در قاب دو چشم منتظر یخ زدند و قلب تنهایی که غریبانه شکست. و برای سکوت سنگین خانه ای که دیگرهرگز سلام را تجربه نکرد...